X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237277


آرشیو
دوشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1386

 

بن بست هیچوقت آخر کار نبوده. اتفاقن بن بست ها همیشه جای دنجی بوده اند برای آسوده بودن برای خود بودن برای هیچ بودن.آیا واقعن لازم است که دست آویزی برای این زندگی بسازم؟ من دست می کشم و تنها به دیوار روبرو خیره می مانم. سعی می کنم بیشتر به خطوط آجرها خیره شوم به گچی فکر می کنم که ازلابه لای آجرها بیرون زده؛ مزه اش از زندگی بهتر است.بن بست وقتی بن بست نباشد و تو فکر کنی که بن بست است بهترین دنج جهان است تو خودت را گول می زنی و زمان می گذرد همه چیز معنای خود را از دست می دهد و میوه ها را بدون توجه به ویتامینشان پوست می گیری.چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز هیچ فرقی نمی کند.تمام مسیرها مستقیم است و نقشه داشتن یعنی حماقت.تو نمی توانی به کسی دل بسپاری. خیابان آزار دهنده است با بوق ها و خانواده های زنبیل به دست که به صحرا می روند- همان پیک نیک . زن ها عاشق گوجه سبز نوبرانه هستند. در خیابان بیشتر به گوجه سبز فکر می کنند تا آن دستی که در دستشان است و می فشارد. تو به دنجت می روی به آن کوچه ای که بن بست نیست و بن بستش کرده ای چون اگر بن بست نکنی می پرند توی خلوتت؛ به لجن می کشند ذهنت را. تو می گذاری تا مردم گوجه سبزشان را بخورند و به همدیگر کارت هوشمندشان را نشان دهند. زندگی شان را سهمیه بندی کرده اند. تو در بن بستت می نشینی و به چیزی فکر نمی کنی جزآبی که از سقفت چکه می کند.آدم برفی هایی که از زمستان پیش سرو ته آویزان توی هوا مانده اند. با موسیقی چکه هاست که به خواب می روی.انگشتی ناشیانه پیانو می زند در ظروف ملامین و مسی. تو به خواب می روی مثل خوابی که در هتل کردی و با مشت آمدند به در کوبیدند که کجایید آقای فلان. مثلن نگرانت شده بودند. در را باز می کنی و هتلدرا را می بینی که متعجبانه نگاهت می کند و تو با چشمان پف کرده و ژولیده سرخیره می مانی به دمپایی های هتلدرا.می گویی دیگر بیدارم نکنید لطفن و در را می بندی. هتل تنها جایی بود که به تنهاییت احترام می گذاشتند. اما همین هم انگار از دست رفته. بالش را روی سرت می گذاری. باید اعتراف بکشی از خودت؛ اعتراف به چه؟ من که کاری نکرده بودم و قرار هم نبود کاری انجام دهم. کاش می شد همیشه خوابید. خوابی برای تمام فصول. خرس نبودم که زمستانها بیدار شوم بگزم کندوی عسل را زجر بکشد ملکه از دست من. ملکه ها آسوده باشید کاری به کارتان ندارم. کاری به کارم نداشته باشید. مرتب نیش نزنید در پیاده رو برایم تفاوتی ندارد راه خودم را می رود اما تصمیم گرفته ام از توی جوی بروم. راحت تر است. امن تر است. کمتر به گوجه سبزها فکر می کنی و آلو برقون.من تمام شدم. و برایم فرقی نمی کند که روز تولدم جمعه باشد یا شنبه ی سه قرن بعد.حالا که چه؟ چرا برای دیگران می نویسم اینها را؟ نه برای دیگران نیست. برای خودم است. دیگران نیش می زنند. این بن بست من است زیرا که من تمامی خطوط جغرافیایی را فراموش کرده ام و نقشه به نظرم بیشتر به کاغذی جهت پیچاندن تخمه ژاپنی شبیه است.من دربن بست فیلم های خودم را دارم. Cul-de-Sac یکی از این فیلم هاست. به نطرم از بهترین کارهای رومن پولانسکی باشد. شاید تمام این نوشته دغدغه ای بود که بر این فیلم داشتم وهمینطوراحساسم  ووسواسم.

 



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان