| |
| چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 |
|
|

دکان تنباکو فروشی فرناندو پسوآ
ترجمه از پرتقالی: ریچارد زنیت فارسی : خلیل پاک نیا
من هیچام هیچ وقت چیزی نخواهم شد نمیتوانم بخواهم چیزی باشم با اینهمه، همهی رویاهای جهان در مناست. پنجرههای اتاقام اتاق ِ یکی از میلیونها نفریاست در جهان که هیچ کس چیزی از او نمیداند (و اگر هم بدانند، چه چیزی را میدانند؟) شما پنجرههای باز به راز ِ خیابانی که مردم همیشه از آن میگذرند ، خیابانی دور از دسترس هر ذهنی، واقعی، عجیب واقعی، مشخص، مشخص بی آن که خود بداند با راز چیزهای زیر سنگها و موجوداتاش با مرگی که دیوارها را نمناک و موی انسان را سفید میکند. با سرنوشتی که قطار همه چیز را در شیب جادهی هیچ میراند
امروز چنان درهم شکستهام که گویی حقیقت را میدانستم امروز چنان هوشیارم که گویی در آستانهی مرگ بودهام گویی هیچ رابطهای با اشیاء نداشتهام جز وداع ، این خانه و این طرف خیابان، واگنهای یک قطار میشوند، با صدای سوتی که در سرم صفیر میکشد، میروند و با زلزلهی عصبها و تق تق استخوانهایم، گویی میرویم
امروز سردرگمام، مثل کسی که به چیزی فکر میکند، مییابد و از یاد میبرد بین قولی که به تنباکو فروش آن دست خیابان دادهام - واقعیت جهان بیرون - و حسام که میگوید همه چیز فقط رویااست -واقعیت جهان درون- نصف شدهام
شکست خورده در همه چیز چون آرزویی نداشتم شاید در هیچ شکست خورده ام از دست هر چه که به من آموختند خلاص شدم از پنجرهی پشت خانهام گریختم به روستاها، با نقشههای بزرگ در سرم. اما جز درخت و علف زار چیزی نیافتم و اگرمردمی هم بودند، شبیه هم بودند از پشت ِپنجره کنار میروم و مینشینم روی صندلی. حالا باید به چه چیزی فکرکنم؟
چه میدانم چه خواهم شد، من که نمیدانم کهام؟ همانی هستم آیا که فکر میکنم؟ فکر میکنم اما، چیزهایی باشم بیشمار. و بیشمارند آنها که فکر میکنند بیشمار هستند، آنقدر بیشمار که شماره نمیشوند نابغه؟ همین حالا هزاران ذهن مثل من در رویا نابغهاند خیال میکنند، کسی چه میداند، شاید تاریخ نخواهد حتی یکی را به خاطر بیاورد، و از بی شمار فتحهای آینده چیزی جز کود برجا نمی ماند. نه، یقین ندارم من به خودم. دیوانهخانهها پر از بیمارها بیمارهایی با یقینهای بسیار! حالا منی که هیچ یقینی ندارم بیشتر حق دارم یا کمتر؟ هیچ یقینی حتا به خودم... همین حالا چه بیشمارند در اتاقکهای زیرشیروانی در دنیا نابغههای خیالی چشمانشان پر از رویا! چه آرزوهایی شریف و چه آرمانهایی عظیم - آری، به یقین شریف و عظیم و شاید حتا آرزوهایی دست یافتنی- آیا هرگز نور حقیقی روز را می بیند یا گوش شنوایی می یابند؟ این دنیا برای کسی است که آمده تا تسخیرش کند نه برای کسی که فقط در رویا می تواند حتی اگر شایستهی آن باشد. از ناپلئون بیشتر رویا دیدهام. بر سینهی خیالیام بیشتر از مسیح عشق به انسان داشتهام. فلسفههایی یافتهام در نهان، که کانت هرگز ننوشت
با این حال مردی در اتاقک زیر شیروانیام و شاید همیشه همین بمانم مردی در اتاقک زیر شیروانی هرچند که آنجا نباشم کسی خواهم بود که :«برای آنچه که هستم آفریده نشده است » کسی خواهم بود که :«استعدادهایی دارد» کسی خواهم بود که در انتظار دیگران میماند تا دری را برایاش باز کنند در مقابل دیواری که در ندارد کسی که در لانهی مرغی ترانهی بیکران را خواند و در چاهی سربسته، صدای خدا را شنید. یقین به خودم؟ نه، نه به خودم و نه به هیچ چیز. بگذار طبیعت آفتاباش را بتابد، باراناش را ببارد بر سر پرشورم و باد را در موهایم بگذار باقی همه اگر میخواهد یا میباید بیاید بیاید یا نیاید. ما، اسیران دل خستهی ستارهها ، همهی جهان را فتح میکنیم پیش از آنکه از بستر برخیزیم بیدار که میشویم هوا مه آلود است بیدار میشویم و میبینیم دنیا غریب است از خانه بیرون میرویم و جهان را سراسر زمین میبینیم و راه شیری ، کهکشان و بیکران ها.
( شکلات بخور، دخترک؛ شکلات بخور!) ببین : جز شکلات هیچ چیز ِ متافیزیکی توی دنیا نیست. ببین : همهی مرام ها با هم بیشتر از قنادیها چیزی به تو نمی آموزد . شکلات بخور دخترک، با دست و روی شکلاتیات، شکلات بخور! ای کاش من هم می توانستم مثل تو واقعی شکلات بخورم. اما من فکر میکنم و زرورق دورِ شکلات را باز میکنم (از دستم میافتد روی زمین ، مثل زندگی که افتاد از دستم..) اما از تلخی اینکه هیچام دستِ کم چرکنویس این شعرها بجا میماند این دروازههای درهم شکسته بسوی ناممکنها میرود و دستِ کم می توانم بی آنکه اشک بریزم حس هیچ بودن را قبول کنم دستِ کم شریفام در رابطهام با اشیاء وقتی با تکان دستهایم رختهای چرک را بسوی جریان اشیاء پرتاب میکنم و بدون پیراهنی در خانه میمانم.
( تو، تویی که تسلی میدهی، تویی که چون نیستی میتوانی تسلیدهی، و یا تو، الههی یونانی که چون تندیسی زنده خیال میشوی یا تو، بانوی اشرافزاده رومی، شریف و شوم که باورنکردنیاست، یا تو، شاهزاده بانوی آوازخوانهای ِدوره گرد قدیمی یا تو، مارکیز ِقرن هیجدههمی، دِکلولتهِ پوش و منزوی یا تو، عشوه گر ِنسلِ ِپدران ِما، یا چیزی مدرن که دقیق نمیدانم چیست- همهی اینها، هرچه هستید،اگرالهام میتوانید الهام دهید قلبم خالی است چون سطلی واژگون. مثل کسانی که احضار ارواح میکنند روح خودم را احضار میکنم و چیزی نمییابم. بسوی پنجره میروم و دقیق به خیابان نگاه میکنم : دکانها، پیاده روها، رفت و آمدِ ماشینها را میبینمِ موجودات ِ زنده را میبینمِ لباس پوشیدهاند و از کنارهم میگذرند، سگ ها را هم میبینمِ، آنها هم زندهاند، و همهی اینها چون تبعید بر من سنگینی میکند، و همهی اینها غریب است، مثل هر چیز دیگر. )
من درس خواندهام، عشق ورزیدهام، زندگی کردهام، حتی ایمان داشتهام، و امروز به حال هر گدایی افسوس میخورم که چرا من او نیستم به لباسهای مندرس، زخمها و دروغهای هر یک نگاه میکنم و پیش خود فکر میکنم: شاید هرگز درس، عشق، زندگی، هرگز ایمان نداشتهای ، (چرا که میتوان همهی این کارها را کرد بی آنکه هیچ کدام به سرانجام برسد.) شاید فقط بودهای، چون دمِِ بریدهی مارمولکی که پیچ و تاب میخورد
چیزی که از خود ساختم خوب نساختم و چیزی که میتوانستم بسازم نساختم به لباسی درآمدم که لباس من نبود مرا به جای کسی میگرفتند که من نبودم، چیزی نگفتم و از دست رفتم
وقتی هم خواستم نقاب از چهرهام بردارم با چهرهام یکی شدهبود وقتی آن را برداشتم و خود را در آئینه دیدم پیر شده بودم مست بودم و دیگر نمیدانستم چگونه میشود لباسی به تن کنم که از تن در نیاورده بودم نقاب را به گوشهای انداختم و در اتاق ِ خلوتم به خواب رفتم مثل سگی که به تدبیر تحملاش میکنند چرا که بی آزار است ، و میخواهم این داستان را برای اثبات برتریام بنویسم.
ای گوهر آهنگین شعرهای بی حاصلام کاش میتوانستم به جای نگاه کردن به دکان تنباکو فروشی آن دست خیابان به تو چون چیزی که خود ساختهام نگاه کنم چیزی که زیر پای خودآگاهی از هستیام لگدکوب میشود مثل فرشی که مردی مست بر آن تلوتلو میخورد یا قالیچه جلو در، که کولیها آن را دزدیدهاند و قیمتی نداشت
حالا تنباکو فروش، دکاناش را بازکرده و آنجا ایستادهاست و من با درد گردنی که به یک طرف چرخیده و عذاب روحی که خوب نمی فهمد بدترش کرده به او نگاه می کنم او خواهد مرد و من هم. او تابلوی دکاناش را بجا میگذارد و من شعرهایم را. زمانی تابلوی دکاناش هم میمیرد و شعرهای من هم. زمانی خیابانی هم که تابلوی تنباکوفروشی داشت میمیرد و زبان ِشعرهای من هم. بعد این سیارهی ِ چرخان، جایی که همهی این اتفاقها افتاد میمیرد.
در سیارههای دیگر در منظومههای دیگر چیزهایی شبیه انسان چیزهایی شبیه شعر میسازند و زیر چیزهایی شبیه تابلوی دکانها زندگی خواهند کرد
همیشه چیزی در برابر چیز دیگر همیشه چیزی همانقدر بیهوده که چیز دیگر همیشه همانقدر سرسخت که واقعیت همیشه راز درونی همانقدر واقعی که راز بیرونی همیشه این چیز یا آن یا نه این چیز و نه آن
حالا مردی وارد دکان شد(آیا میخواهد تنباکو بخرد؟) ، و این واقعیت ِ قابل قبول تکانم میدهد از روی صندلی بلند شوم - قدرتمند، متقاعد، انسانی. و سعی میکنم این بیت ها را بنویسم که در آن نظر مخالف را میگویم و درحین فکر کردن به نوشتن این چیزها سیگاری روشن میکنم ودر لذت سیگار از دست این فکرها خلاص میشوم نگاهم مسیر دود را دنبال میکند گویی مسیر خود من است و در یک لحظهی حساس و مناسب با رهایی از همهی این حدس و گمان ها لذت میبرم و میفهمم که متافیزیک وقتی است که حال خیلی خوب نیست بعد به صندلی تکیه میدهم و همچنان سیگار میکشم. و تا وقتی که سرنوشت بگذارد سیگار میکشم. (شاید اگر با دختر رختشو ازدواج میکردم خوشبخت میشدم)
از روی صندلی بلند میشوم. بطرف پنجره میروم آن مرد از تنباکو فروشی بیرون آمد (آیا پول خردها است که در جیباش میریزد؟ ) او را میشناسم. استفان! که متافیزیکی نیست (حالا تنباکو فروش دم ِدر ایستادهاست. ) گویی به استفان الهام شد، سرش را برگرداند و من را دید برایم دست تکان داد و من دادزدم: سلام استفان و تمام کیهان به جای خودش برمیگردد بدون امیدها و ایدهآلها و تنباکوفروش میخندد.
|
|
| |
| دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 |
|

The thrill is gone This is the end So why pretend ?And let it linger on The thrill is gone
|
|
| |
| جمعه 10 خرداد ماه سال 1387 |
|
زوزه آلن گینزبرگ
شعری برای کارل سالمون
به فارسی: مهدی راد
بخش1 من بهترین مخهای نسلام را دیدم که گشنه لخت و هیستریک از دیوانگی ویران شدند صبحها که خمار در خیابان کاکاسیاها به دنبال تزریقی سوزنده بودند، هیپیسترها با کلههایی فرشتهسا بیتاب برای اتصالی کهنملکوتی به دینام پُر ستارهی ماشینآلات شب، همانها که ندار با لباسهایی لتوپار نشئه با چشمانی گود رفته بیدار نشسته در ظلمات مقدس آپارتمانهای فکسنی سیگار میکشیدند که در حال و هوای موسیقی جاز شناور بر فراز شهرها، همانها که مغزهایشان را زیر خطوط ترنهای هوایی در برابر ملکوت خداوند خالی کردند وفرشتگان را دیدند که بر سقف منور اطاقهای استیجاری تلوتلو میخوردند، همانها که کلاسهای دانشگاه را تحمل کردند با چشمان سردِ تابانشان که وهم میکرد آرکانزاس را وتراژدی سخیف ویلیام بلیک در میان متخصصین جنگ را، همانها که از آکادمیها اخراج شدند به خاطر جنون و انتشار قصیدههای مستهجن بر پنجرهیجمجمهها، همانها که با عرقگیرها کز کردند به اتاقهای کثیف، آتش زدند به پولهایشان در سطلهای زباله و گوش دادند از دیوارها به صدای هراس، همانها که در پشمهاشان بازرسی شدند وقتی که از راه لاردو با کمربندی پُر از ماریجوآنا بهنیویورک برمیگشتند، همانها که در هتلهای بزکشده شعلههای آتش میخوردند یا در پسکوچههای پردایس محلول تربانتین نوش میکردند، مرگ، یا همه شب پیکرههایشان را تطهیر میکردند با رویاها مخدرها کابوسهای بیداری، کُک و الکل و وراجیهای بی پایان، بنبستهای بیهمتای هالهیی لرزان و صاعقهیی که در ذهن به دیرکهای پاترسون و کانادا میجهید و در این میان دنیای خاموش روزگار را برمیافروخت، استحکامات پیوتی تالارها، صبحهای قبرستانِ درختِ سبزِِ حیاتِ پشتی، سیاهمستیهای شراب بر پشت بامها، ویترین مناطقِ نشئهرانی نئون چشمکزن چراغهای راهنما لرزههای درخت و خورشید و ماه در عصرهای زمستانِ پُر سر و صدای بروکلین، عربدههای سطل زباله وتلالوی پادشاهِ مهربانِ ذهن، همانها که برای یک سواری بیپایان میان بَتری و برانکس مقدس خود را با آمفتامین به متروها زنجیر کردند تا آنجا که صدای چرخها و بچهها از پای درآورد آنان را که لبهای ترکخوردشان میلرزید و لتوپار در نور ملالتبار باغوحش خالی شدند همه از ذهن و ذکاوت، همانها که تمام شب در نور زیرآبی کافهی بیکفورد غرق میشدند و شناور تا کافهی متروکفوگازی عصر را با آبجوهای مانده سرمیکردند وقتیکه به تقتقهای زوال بر جوکباکسِ هیدروژنی گوش میدادند، همانها که همینطور هفتاد ساعت با هم وِرمیزدند از پارک تا خانه تا بار تا بِلِوو تا موزه تا پل بروکلین، گردانی سرگردان از مکالمهچیان افلاتونی که از قوزها پایین پریدند از پلههای اضطراری از هرهی پنجرهها از امپایر استیت و از روی ماه، وراجی جیغ استفراغ نجواها واقعیات و خاطرات و حکایات و کبودی چشمها و شوکهای برقیبیمارستان و زندانها و جنگها، تمام متفکرین با چشمانی تیز در یک فراخوان جمعی هفت روز و هفت شب استفراغ کردند، خوراک کنیسهها قیشده کنار پیادهروها، همانها که در ذنِ ناکجایی نیوجرسی غیب شدند با ردپایی از کارتپستالهای مبهمآتلانتیکسیتیهال، کارهای شاقِ شرقی و جیرجیر استخوان طنجهییها و میگرنهای چینی درست در زیر اعتزال گَرتیها در اتاق غمبار و مبلهشدهی نیوآرکی، همانها که نیمه شب دور و بر ریلها پرسه میزدند پرسهزنان در این ماتم که کجا بروند و رفتند بیآنکه دلی شکسته بجا بگذارند، همانها که سیگارکشان در واگنها واگنها واگنها عشق و حال میکردند بر برفِ کشتزارهای متروکِ شامگاهِ پدربزرگها، همانها که فلوتین خوانده بودند آلن پو سنت جان صلیبی و تلهپاتی و قبالای جاز چونکه جهان بهشکلی غریزی در کانزاس بر پاهای آنها لرزیده بود، همانها که تک و تنها میشدند در خیابانهای آیداهو به دنبال فرشتگانِ رویایی سرخپوستی که فرشتگانِ رویایی سرخپوستی بودند، همانها که فکر میکردند حتماً یک دیوانهاند وقتی که بالتیمور در خلسهیی ملکوتی درخشید، همانها که با یک مرد چینیِ اهل اوکلاهاما سوار لیموزینها شدند در زیر نبضِ بارانِ چراغهای نیمهشبِ زمستانی شهری کوچک، همانها گشنه و تنها در هیوستون به دنبال جاز، سکس یا صابونی پرسه میزدند و پیِ آن اسپانیایی زیرک رفتند تا در باب آمریکا و ابدیت گفتگو کنند، کاری عبث، پس به ناچار سوار کشتییی بهسوی آفریقا شدند، همانها که در آتشفشانهای مکزیک ناپدید شدند بیآنکه چیزی بهجا بگذارند جزسایهی لباسهایکارشان و گدازهیی از آتش و خاکستر پراکندهی شعرها در شومینهی شیکاگو، همانها که در وستکست دوباره پدیدار شدند در حالی که اف.بی.آی را در ریش و شرتهایش میپاییدند با چشمانی گنده و صلحجو و چه سکسی در پوست گندمیشان وقتی اعلامیههای نامفهوم را توزیع میکردند، همانها که با سیگار سوراخی در دستهایشان سوزاندند تا علیه منگیِ تنباکویِ مخدرِ کاپیتالیزماعتراض کردهباشند، همانها که زار میزدند وقتی جزوههای ابرکمونیستها را در میدان یونین پخش میکردند ولباسهایشان را میکندند وقتیکه آژیرهای نیروگاه اتمی لسآلاموس آنان را به ضجهکشاند و والاستریت را به ضجه کشاند و حتا زورق استیتنآیلند نیز ضجه زد، همانها که لُخت و لرزان مقابل ماشینآلات اسکلتهای دیگر گریهکنان در سالنهای سفیدِ ورزشگاهفرو ریختند، همانها که گردنِ کاراگاهها را گاز گرفتند و از خوشحالی در ماشینهای پلیس جیغ کشیدند که هیچ جنایتی نکرده بودند مگر آشپزیهای قروقاطی و لواط و مستی، همانها که در متروها زانو زده زوزه کشیدند و به زور آنان را با آلتهایی لرزان و دستنوشتههایی مواجاز پشتبامها پایین کشیدند، همانها که گذاشتند موتورسواران قدیس ترتیبشان را بدهند و با لذت فریاد میزدند، همانها که وزیدند و به باد داده شدند با دستهای مَلک مقربِ مهربان، دریانوردان، نوازشهای آتلانتیک و عشقهای کارائیبی، همانها که صبح و عصرها در باغچههای رز بر چمن پارکهای همگانی و قبرستانها همدیگر را میکردند و منی خود را به رهگذرانی که میآمدند و میرفتند میپاشیدند، همانها که حین سکسکههای بی پایان زور میزدند تا قهقه کنند اما پشت پردههای حمام ترکی در بندِ هقهق گریهیی بودند وقتیکه فرشتهیی لُخت و بُلوند خواست شمشیرش را به آنها فروکند، همانها که بخاطر عشق به سه پیرزن سلیطهی تقدیر دست از پسرکهای محبوب خود شستند یکیسلیطهیی یک چشم از جنس دلارهای ناهمجنسخواه یکی سلیطهیی یک چشم که از درون آلتش پلک میزند و یکی سلیطهیی یک چشم که کاری نمیکند جز کپیدن روی ماتحتش و پارهکردن رشتههای طلایی تفکر از ماشینِ نساجیِ مردِ صنعتگر، همانها که با یک بطر آبجو یک دلبر یک پاکت سیگار یک شمع و افتادن از روی تخت سرمست وسیریناپذیر همدیگر را میکردند و بر کف اتاق ادامه میدادند تا انتهای سالن که خسته بر پای دیوار با خواب کسی بی نظیر آرام میگرفتند و میگریختند از دست آخرین انزالِ هوشیاری، همانها که عصرها چند هزارتا دختر مضطرب را مخ میزدند، و صبحها چشمانشان سرخ اماهنوز آماده برای مخ زدن آفتاب، با کفلهایی درخشان در زیر علوفهها و لُخت در دریاچه، همانها که با بیشمار ماشینِ مسروقهی شبرو بیبندوبار به سوی کلورادو رفتند، قهرمانپنهان این شعرها، آدونیس زنده باد یاد و خاطرهی همخوابگیهای بیحد و حساب او با دختران در خانههای خالی در حیاتخلوتِ رستورانها، در صفِ شل و ولِ سینماها در قلهها در غارها یا با پیشخدمتی نزار در کنارِ همان راه همیشگی، تنها با کتی کوچک و دلگرمیها و مخصوصاً خودمداریهای پمببنزینِ سری خانواده ی جانز، و نیز کوچه پسکوچههای شهر خود، همانها که محو شدند در بیشمار فیلمهای قبیح که در رویاها آنان را به جایی دیگر بردند و در منهتنی ناگهانی از خواب پریدند، خود را در خماریِ مستیِ توکایی بیرحم با هراسِ رویاهای فلزیِ خیابانِ سوم از زیرزمینها بالا کشیدند و تلوتلو به دفاتر بیکاری رفتند، همانها که تمامِ شب در کفشهایی پر از خون بر سکویِ برفیِ بارانداز قدم زدند به انتظارِ دری که درایستریورباز شود به اتاقی پُر از تریاک و بخاری، همانها که درامهای شاهکار مهلک آفریدند در آپارتمانی بر ساحلهای صخرهییِ هادسون درست در زیر پروژکتور ماه عین پروژوکتور آبیرنگ دوران جنگ، و باشد که در زمان نُسیان تاجی از برگِ بو بر سرهایشان بگذارند، همانها که برهی آبپزشدهی تخیل را خوردند یا که خرچنگها را بر کفِ گلآلود جویهای بوئری هضم کردند، همانها که با گاریچههایی پر از پیاز و موسیقی تخمی به رومانتیک خیابانها گریستند، همانها که در کارتونها نفسزنان مینشستند در تاریکی زیر پلها، و برخاستند تا کلاوسنها درزیرشیروانیهایشان بسازند، همانها که در طبقهی ششم هارلم با تاجی از آتش بر سرهایشان در زیر آسمانی مسلول و محصورجعبههای پرتقالِ الهیات سرفه میکردند، همانها که میزدند و میرقصیدند و تمام شب سرسری چیزهایی مینوشتند از وردهایی پرشکوه که در صبحهای زرد تنها جملاتی کُس و شعر بود، همانها که حیوانات گندیده را پختند سوپ بُرش با قلب و شُش و دُم و پا و نانهای ترتیلا را وقتی کهدر فکر و خیال ملک سبزیجات پاکیزه بودند، همانهاکه به دنبال یک تخممرغ خود را به زیر کامیونبارهای گوشت انداختند، همانها که ساعتهای مچیشان را از پشت بامها پرت کردند تا فارغ از زمان به ابدیت رای بدهند، و چهساعتهای شماطهیی که هر روز تا دههیی دیگر روی کلههاشان میافتاد، همانها که سه بار ناموفق با موفقیت رگهایشان را زدند، دست از این کار برداشتند و وادار شدند تاعتیقه فروشی باز کنند که همانجا فهمیدند دارند پیر میشوند و گریستند، همانها که در خیابان مدیسون زنده زنده در کت و شلوارهای معصوم فلانلشان سوختند، دربحبوحهی غرشهای شعرِ سربی سوختند در گرُمپهای پُر شدنِ لشگرهای فلزی مدهای روز و در جیغهای نیتروگلیسیرینی پریان تبلیغات و در گاز خردل سردبیرهای زیرکمنحوس سوختند، یا که با تاکسیهای مستِ واقعیتِ محض تصادف کردند، همانها که از پل بروکلین پایین پریدند، واقعاً همین اتفاق افتاد و بعد ناشناس و فراموش شده بهواگنهای آتش و خیرگیِ شبحگونِ کوچه پسکوچههای صابونزدهی محلهی چینیها رفتند، بدون حتا آبجویی مجانی، همانها که با ناامیدی از پنجرههاشان فریاد زدند، از پنجرهی مترو بیرون افتادند، به پاسائیک گُهگرفته پریدند، روی کاکاسیاها جهیدند، در تمام خیابان گریستند، پابرهنه بر گیلاسهایشکسته باموسیقیِ نوستالژیکِ جازِ اروپایی دههی 30 آلمان در صفحات لهشدهی گرامافون رقصیدند، ویسکی را تا ته نوشیدند و با آه و ناله در توالتهای نکبتی استفراغ کردند، مویهها وغرشِ غولآسای سوتهای بخار در گوشهاشان، همانها که شاهراههای گذشته را در بشکهها ریختند وقتی که داشتند به جلجتای ماشینهای شاستیبلندِ یکدیگر سفر میکردند یا به انزوای نگهبانِ سلولِ انفرادی و یا به تجسدِ موسیقیِ جاز بیرمینگام همانها که هفتاد و دو ساعت در صحرا راندند تا بفهمند که آیا مکاشفهیی کردهام یا تو مکاشفهییداشتهیی یا او که مکاشفهیی کرده است تا ابدیت را بیابند، همانها که به دِنور سفر کردند، در دنور مردند، همانها که به دنور بازگشتند و بیهوده انتظار کشیدند، همانها که از دنور مراقبت میکردند و در دنور ماتم گرفتند و آنجا تنها ماندند و سرانجام رفتند تا زمان را بیابند و حالا دنور برای قهرمانانش دلتنگی میکند، همانها که افتاده بر زانوانشان در کلیساهای مایوس برای روشنی و پستان و رستگاری یکدیگر دعاکردند تا که روح لحظهیی طرهاش را بیافروزد، همانها که مغزهاشان را در زندانها له کردند به انتظار جانیانی ناممکن با کلههایی طلایی و سحرِ حقیقت در دلهاشان که بلوزهای آلکاتراز را از بر باشند، همانها که در مکزیک خلوت گزیدند تا عادتی را پرورش دهند یا در کوهسار راکی تا بودا را عرضهکنند و یا در میان طنجهییها به پسربچهها یا به لکوموتیوی سیاه در اقیانوس جنوبی یا درهاروارد به نارسیس و قانون جنگل و زنجیرهی داوودیها در هاروارد یا به قبرها، همانها که خواهان محکمههای عقل بودند تا رادیو را به خاطر هیپنوتیزم محکوم کنند، ولی آنان را درجنون و دستنوشتههاشان با هیئت منصفهیی بلاتکلیف ول کردند، همانها که به سخنرانان سیتی کالج نیویورک در باب دادائیسم سالاد سیبزمینی پرتاب کردند و پس از آن بر پلههای گرانیتی تیمارستان با کلهیی تراشیده و نطقی رنگارنگ در باب خودکشی، خود را معرفی کردند که خواستار قطعهبرداری فوری از مغزشان هستند، و همانها که به جای کمبودِ محسوسِ انسولینشان متروزال تجویز شدند یا آبدرمانی الکتریکی رواندرمانی درمان تصرفی و پینگپنگ و نُسیان، همانها که در اعتراض جدیشان تنها یک میز نمادین پینگپنگ را واژگون کردند و ثانیهیی در انجمادِ خلسهییِ خود آرام گرفتند، سالها بعد که برگشتند واقعاً کچل و تاس شده بودند جز کلاهگیسی خونی، و اشکها و انگشتها، آنهم در بازگشت نزد دیوانهیی مرئی در ویرانههای آشفتهبازار ایالات شرقی تالارهای متعفنِِ تیمارستانِ پیلگریماستیت تیمارستانِ راکلند تیمارستانِ گریاستون، در جر و بحث با پژواکهای روح، و چرخان و رقصان بر نیمکت تنهایی نیمهشبهای قلمروی عشق، رویای زندگی مثل کابوس، بدنها به سنگینی وزن ماه سنگ شدند، بالاخره با مادر ‚‚‚‚‚ ،و آخرین کتابِ فانتزی از پنجرهی اجارهیی پرتاب شد، و آخرین در راسِ چهار عصر بسته شد، و آخرین تلفن در جواب به دیوار کوبیده شد، و آخرین اتاقِ مبله تاآخرین اثاثیههای ذهنی تخلیه شد، رُز زردرنگ کاغذی به گیرهی مفتولی کمد گره زده شد، وحتا تمامی آن تخیلات، دیگر هیچ مگر خرده ذرهیی امیدبخش از وهم-- آه، کارل، وقتی تو در امان نیستی من در امان نیستم و تو حالا واقعاً در سوپ کاملاً حیوانی روزگار افتادهیی، همانها که به همین خاطر در خیابانهای یخزده دویدند و از جرقهی کیمیاگریِ فهرستِ حذفیات بهفکر فرو رفتند همان فهرستی که مقیاسی متغیر و سطحی مرتعش بود، همانها که فقط تخیل کردند و از میان تصاویر چیده شده خلاءهایی مجسم در زمان و مکان ساختند و فرشتگان شریر روح را میان این تصویر مجسم به دام انداختند و به افعال پایه پیوستند و اسم ونقطهگذاریهای آگاهی ذهن را بنا کردند در حالی که باهم در شور و هیجان پاتر آمنیپاتنزآئترنا دیوس بالا میپریدند تا نحو را دوباره بیافرینند و معیار این نثرِ ناچیزِ انسانی را و مقابل شما خاموش و زیرک بایستند و باشرمساری دست بدهند، با اینکه مرجوع شدهاند اما هنوز از روح و روان اعتراف میگیرند تا با ضرباهنگ ِافکارِ کلههای تراشیده و بی پایان خود سازگار شوند، دیوانه گدایی میکند و فرشته در زمان ضرب میگیرد، ناشناس، و هنوز همینجا مینویسند تمامِ آنچه را که شاید پس از مرگ باید گفت، و با حلول در لباسهای شبحگونِ جاز و در سایهیِ طلاییِ گروهِ موسیقیشان برخاستند و تمام درد و رنجِ ذهنِ عریانِ آمریکا را در نعرهی الی الی لاما ساباکتانیِساکسیفونهاشان فوت کردند کهشهرها را تا آخرین رادیوها لرزاند با قلبِ مطمئنِ شعرِ زندگی که از بدنهاشان قصابی شده بود آنقدر خوب که تا هزار سال دیگر قابلخوردن باشد.
بخش2 کدام ابولهول سیمانی و آلمینیومی با ضربهیی جمجمهی آنها را شکافت و تخیل و مغزهاشان راخورد؟ مُلُک، تنهایی، قباحت، زشتی، سطلهای زباله و دلارهای نایاب، بچهها ضجهزنان در زیرِ راهپلهها، پسرها هقهقکنان در سربازی، پیرمردها گریهکنان در پارکها، مُلُک، مُلُک، کابوسهای مُلُک، مُلُک بیعشق، مُلُک روانی، مُلُک که داورِ سختگیرِ آدمی، مُلُک که زندانی بیانتها، مُلُک که زندانخانهی بیروح با جمجمهنشانِ خطرِ مرگ، مُلُک که کنگرهی اندوه، مُلُک که ساختمانهایش رستاخیز، مُلُک که سنگِ بزرگِ جنگ، مُلُک که دولتهای مات و مبهوت، مُلُک که ذهناش از ماشینآلاتِ محض، مُلُک که گردشِ خونِ رگهایش پولآور، مُلُک که انگشتاناش دَه لشگر بزرگ، مُلُک که سینهاش دینامی آدمخوار، مُلُک که گوشهایش مقبرهی سیگاریها، مُلُک که چشماناش هزار پنجرهی کور، مُلُک که آسمانخراشهایش چون یهوهی بیپایانی درخیابانهای طولانی ایستاده، مُلُک که کارخانههایش در مه خواب میبینند و خرخر میکنند، مُلُک که آنتنها و دودکشهایش شهرها را تاجگذاری میکنند، مُلُک که عشقاش سنگ و نفتهای بی پایان، مُلُک که روحاش الکتریسیته و بانکها، مُلُک که فقرش روانِ فرشتگان، مُلُک که سرنوشتاش ابری است از هیدروژنی بیجنسیت، مُلُک که ناماش خرَد، مُلُک که در آن بیکس و تنها مینشینم، مُلُک که در آن خواب فرشتگان را میبینم، دیوانگی در ملک، ، بیعشقی و نامردی در مُلُک، مُلُک که تُند در روان من جاری شد، مُلُک که من در آن آگاهی بیجسمام، مُلُک که مرا از لذتهای طبیعیام ترساند، مُلُک که ترکش کردم، در مُلُک بیدار شو، روشنی از آسمان جاری میشود، مُلُک، مُلُک، آپارتمانهای روباتی، حومههای نامرئی، حداقل گنجینهها، سرمایهداران کور، صنایع شیطانی، ملتهای موهوم، تیمارستانهای خللناپذیر، آلتهایی از گرانیت، بمبهایی غولآسا، کمرهایشان شکست وقتیکه مُلُک را به سوی ملکوت بالا میبردند، پیادهروها، درختان، رادیوها، تُنها، بلند کردن شهر به سوی ملکوتی که وجود دارد و همهجا بر بالای ما است، مکاشفات، آمینها، وهمها، معجزات، وجدها، همه غرق در رودخانهی آمریکا، رویاها، ستایشها، تنویرها، ادیان، بارِ قایقها پُر از کثافتهای احساسی، غالب شدنها، بر بالای رودخانه، تلنگرها و تصلیبها، غرقه در سیلاب، خلسهها، عیدهای تجلی، یاءسها، حیوانِ ده ساله جیغ میکشد و خودکشی میکند، مغزها، عشقهای تازه، نسلی دیوانه، در میان صخرههای زمان، خندهی مقدسِ واقعی در درون رودخانه، همه آن را دیدند، همان چشمان وحشی، همان هوارهای مقدس، آنها بدرود گفتند، از پشت بام پایین پریدند تا خودکشی کنند، مواج، با گلهایی در دست، به سوی رودخانه، به درون خیابان،
بخش3 کارل سالمون، من در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که تو از من دیوانهتری در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که تو حالت وخیم است در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که شبیه سایهی مادرم میشوی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که یک جین از منشیهایات را قتل عام کردهای در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که تو به این شوخطبعی نامرئی میخندی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که ما با یک ماشینتایپِ تخمی نویسندگان بزرگی هستیم در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که اوضاعات خطری شده است و از رادیو اعلام میشود در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که هدایت کرمهای حواس دیگر در توان جمجمه نیست در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که چای پستانهای دوشیزگان یوتیکا را سر میکشی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که روی تنِ پرستارهایات، هارپیهای برانکس، کلمهبازی میکنی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که در لباسِ حبسِ مجانین داد میزنی که داری پینگپنگِ واقعیِ این ورطه را میبازی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که بر پیانوی منجمد میکوبی که روح پاک است و نازوال و هرگز نباید غرقه در گناه در تیمارستانی مجهز هلاک شد در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجاکه پنجاه شوک دیگر روحات را از لقای خلاء به تنات برنمیگرداند در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که به دکترها انگ بیعقلی میزنی و انقلاب سوسیالیستی یهودیان را علیه جلجتای فاشیستیِ ناسیونالیستی برنامهریزی میکنی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجاکه تو آسمانهای لانگآیلند را تکهتکه خواهی کرد و عیسای زندهات را ازمقبرهی فراـآدمی بیرون میکشی در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که بیستوپنج هزار رفیق دیوانه آخرین بندهای سرود انترناسیونال را با هم میخوانند در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که ما زیر ملافههایمان آمریکا را در آغوش میگیریم و میبوسیم، همان آمریکاییکه تمام شب سرفه میکند و نمیگذارد بخوابیم در تیمارستان راکلند همراه تو ام همانجا که با شوکهای الکتریکی توسط هواپیماهای روحمان از کُما درمیآییم هواپیماهایی که بالای بامها میغرند و آمدهاند تا بمبهای ملکوتی بیندازند بیمارستان خودش را چراغانی میکند دیوارهای خیالی فرو میریزند آی، لشکر آدمهای مردنی بیرون میآیندآی شُکُ پولکشدهی پُر ستارهی خوشبختی، جنگِ ابدی همینجا است آی پیروزی، شورتات را فراموش کن ما آزادیم در تیمارستان راکلند همراه تو ام تو در آن شب وسترنی، در خوابهایام در بزرگراهی در آمریکا غرقه در اشک از سفری دریایی به کلبهام باز میگردی
سن فرانسیسکو، 1956 ـ 1955
|
|
| |
| دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387 |
|

photo by:loic dazin
از روزگار رفته حکایت |
|