X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237146


آرشیو
سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1389

 

امشب  باران  بارید  شبنم و  من  در کوچه های  بن بست  بودم

 

 

برگشتم. تو آنجا ایستاده بودی.

ایستادم. تو در درگاه به من خیره بودی.

نشستم. باد موهایت را توی هوا می برد.

خفتیدم. خواب ترا دیدم که زعفران از گوش هات آویخته بودی

غلطیدم. هنوز زعفران ها شبیه آفتابگردان می درخشیدند

خندیدم. کتابی از کیفت در آوردی به من دادی.

گریستم. تو آرام شانه هایم را گاز می گرفتی.

گریستم. تو در حیاط لابه لای انگورها بودی .به من دست تکان می دادی.

گریستم. خنده ام گرفت. یادم افتاد کنارم خفته ای.

پریدم. از جویی که پوست تمام مردم شهر بر آبش متورم بود.

پریدم و یادم افتاد که ساعتم را کوک کرده ام به آغوش تو.

معتبرترین زمان ممکن زمان بودن توست

دقایق من این است

یک

دو

سه

چهار

پنج

جمعه

 همه به افق چشم های تو

همه ممکن بر شبی موازی بر پوستت

تمام روزهای من در این خیابان بود

که پارس می کرد سگی آن سوی دستش

 و به من می گفت  که جهان از آن توله سگ های جیبی ست

می دانم

می دانم

انگور یاقوتی

چه درخششی که در پیشانی ماست طفلکم

چطور پنهان کنم خال مقدس بین دو چشم را

شبنمی که چکیده چون شمع بر پوست چروک پیشانی

فانوس دریایی پیشانی ست 

شبنمی که چکیده بر  امواج رگه های رنج

شمارش نامحدود خواستن توست 

امواج پیشانی ام.

ایستادم. تو اینجا بودی. در آغوش من.

ایستادم.

و بازگشتم به مرجعیت لب های تو.

خندیدم. کتابی در دستم بود.

دندان سرخم درد می کند شبنم در شبی که باران می بارید و من در کوچه های بن بست بودم.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان