X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237232


آرشیو
شنبه 5 تیر‌ماه سال 1389

       

                       شمردن معکوس دندان فقر پیشکشی

     

 

    بعد دستی پیرهنم را کشید. من توی خودم بودم و تند قدم برمی داشتم تا به بازی برسم. می خواستم ببینم اسپانیا چه گلی بر سرش خواهد زد و از چه نوع. سرچهار راه مرادی بود که آن دست برون شد و مرا متوقف ساخت. یک پسر بچه بود. یک پسربچه ی کوچک با لباسی که از فرط عرق به تنش چسبیده بود.

گفت:« یکی بخر» و کیسه ی  سیاهی را مقابلم گرفت.

خیره شدم به او و او هم به من. چیزی شور از ابروانم خزید رفت توی چشمم. چشمم سوخت. عرق کرده بودم.

گفت:« یکی بخر» و تن صداش تو گفتی اصلن دستوری نبود و انگار دارد خبری را با آرامش تمام به من می دهد که خود سال ها پیش شنیده. 

توی کیسه را نگاه می کنم.

چهار بسته دستمال کاغذی با علامت استاندارد مزین به انواع تاییدات بهداشتی.

یکی از بسته ها سرخ است. یاد اسپانیا و پخش مستقیم می افتم.

می گویم:« اسمت چیه؟» اولین سوال به هنگام برخورد با اولین کودک کار.

می گوید:« نسیم » نسیم را عین نسیم می گوید.

می گویم:« فوتبال نگاه نمی کنی مگه؟»

سرتکان می دهد و در همان حال می دود سمت ماشینی که پشت چراغ قرمز می ماند.

مرد شیشه را پایین نمی دهد. حتا نگاهی هم به کودک نمی کند.

چراغ سبز می شود. ماشین جا کن می شود.

نسیم سمت من می آید با قدم های شمرده.

می گوید:« یکی بخر» با همان جملات خبری ساده و بی رنگ و لعاب.

یکی برمی دارم.

به چهره اش خیره می شوم. هیچ نشانه ای که دال بر خشنودی اش من باب خرید باشد در چهره اش نیست. می دانم که تا دستمال ها را تمام نکند نمی تواند به خانه برگردد. اغلب کسانی که آن ها را به کار می گمارند شرط را برین می گذارند.

می گویم:« بقیش مال خودت » بقیه اش را پس می دهد. جلویم دراز می کند.

می گویم:« تا کی تو خیابونی؟»

به چراغ نگاه می کند به امید کم شدن شماره هاش و می گوید:« شب» انگار متر و معیار شب همین چراغ راهنمایی و رانندگی با اعداد دندانه دارش باشد.

می گویم:«پس فوتبال نمی بینی؟»

می گوید:« جام جهانی؟» و جهانی را با تعجبی می گوید که انگار جهانی دیگر باشد و مال او نباشد. یک تابوی تمام عیار از لذت و کیف که مال اون نیست.

می گویم:« آره.»

می گوید:« تو طرفدار کدوم تیمی؟»

می گویم:« کویت.» همین طور می گویم کویت. و بالاخره لبخندش را می بینم. دندان های صدفیش را. می خندد. زیاد می خندد و می گوید:« کویت که اصلن تیم نیست.»

می گویم:« نسیم! چطور کویت تیم نیست بچه. کویت یک کشور است و در سازمان ملل هم ثبت شده و بنابراین طبق قوانین می تواند تیم ملی هم داشته باشد.»

می گوید:« تو جام جهانی که نیست.» و خنده ی آخریش عجیب به دلم می نشیند.

می گویم:« آره. ولی خاطرش زنده است.» مزخرف می گویم تا بخندد بیشتر اما دیگر نمی خندد. خنده را قورت می دهد و می دود سمت سیاهی آسفالت و ماشینی که از دور به چراغ قرمز و شماره هاش نزدیک می شود تا سه بسته دستمال باقی مانده را بدهد و قال را بکند. شماره های قرمز معکوس می شوند تا به سبز برسند. ماشین نمی ایستد و  با همان سرعت چراغ قرمز را رد می کند، نزدیک است به طرز وحشتناکی با کودک برخورد کند. یا خیلی حیوان بود، یا طرفدار اسپانیا. حالت سوم ندارد. نداشت.

نسیم می نشیند لب جدول خیابان.

می گویم من باید بروم نسیم. اما نمی گویم، این را در دلم گفته ام که حالا نسیم اینطور خیره است به دمپایی هاش.

می گویم:« مواظب ماشین ها باش. اینا که مثه گاو می رونن.»

چیزی نمی گوید دیگر. به چراغ هم نگاه نمی کند که شماره هاش کم شوند و امیدی در دلش سبز شود. شاید با خود می گفت کاش روزگار دوزخی اش مثل این اعداد سرخ به سرعت کم می شد و به چراغ سبز می رسید.

می گویم:« تا نفروشی نمی ذارن بری خونه ها؟»

می گوید:« مادرم سرطان داره.»

و چیزی در من می شکند که پیشترشکسته بود و یله بود بر گرده ی یک شکسته گی دیگر.

می گویم:« سرطان چی؟ » و کسی که این را می گوید من نیستم. کس دیگری ست که چیزی نمی شنود  و فکر می کند یک چیزی را باید گفته باشد، عین فشردن دست دم به هنگام تسلیت دم در مسجد یا دم محضر عقد به هنگام کل وشادباش.

گفت:« سرطان پوست.»

و نمی دانم چرا ناگهان یاد پوستی افتادم که در حرارت زیاد تفدیده شده و بر روی بدن ورم کرده و خون دلمه بسته بر روی گوشت.

جعبه ی دستمال کاغذی توی آن لحظه از من جاندارتر بود. من کرخت و گیج  دنبال آن نوع از پوست بودم آن نوع از واقعیت جان که در آن لحظه گم بود و دور.

 نسیم همچنان آرام با آن دمپایی ها گوشه ی خیابان تا دستمال ها را بفروشد و مادر را ببیند.

مادر، با ورم های سرخرنگ روی پوست.

مادر با نگرانی ذاتی اش از پرسه های کودکش در خیابان های شبانه ی بندرعباس است.

مادر که از فرط فقر دندان بر جگر مادرانه گی می گذارد تا کودکش خرجی به خانه بیاورد.

فقری که تصاویرش برای ما هرمزگانی ها تصویر آشنایی ست و نیازی به آگراندیسمان قضیه نیست.

همین چند روز پیش بود که پیرزنی در همین بلوار سیدجمال الدین اسد آبادی که سر تا تهش بورس و بوتیک خوش آب و رنگ انواع مطب های طبابت است و شانزلیزه ی مریضان؛ جلویم را گرفت و چیزی گفت. من خوب نشنیدم. صدایش توی آن گرما آن قدر خفیف بود که مجبور شدم نزدیک تر بروم.

 گفت:« می شه برای پسرم آب بخری؟»

و به بچه ی کوچکی اشاره کرد که لای چیزی شبیه پتو بود و گوشه ی خیابان. توی آن گرمایی که آسفالت زیر پایت را داشت ذوب می کرد.

 کودک از فرط گرما بیهوش شده بود.

 گفتم:« آب؟»

گفت:« آب.»

به درون مغازه رفتم و بطری آبی برای او و فرزندش گرفتم.

پیرزن بلوچ دستانش را به آسمان بلند می کند. دعا می کند.

من به مردمی فکر می کنم که آب از تشنه لب دریغ می کنند.

صدای تلویزیون از پنجره ها بلند است. صدای پیام بازرگانی، مجریان سرخ وسفید، صدای چهار صد عدد یخچال توانیر، اینترنت نامحدود همراه اول،هیچکس تنها نیست، بزرگترین بانک جهان اسلام، به تبلیغات پیش، پس و ما بین بازی که با تصاویری که در طول روز دیده ای شمارش معکوس می شوند به زیاد شدن در جمجمه. سرم گیج می رود. به دیوار تکیه می دهم.

نسیم نیست. رفته. شاید هم شانسش زده و دستمال ها  را به یکی از عبوری ها داده باشد. شاید هم نرفته باشد و رفته به خیابانی دیگر تا شانسش را بیازماید. کاش می شد باقی دستمال ها را از او می خریدم. کاش می شد به دیگران گفت فقر کودکان کار را جدی بگیرید. کاش مسئولین فکری برای آن ها می کردند. آن ها گدایی نمی کنند، بلکه چیزی برای فروش عرضه می کنند و اگر هر کس خرید کوچکی از این بچه ها بکند آن ها می توانند به خانه برگردند حتا اگر نیاز نداشته باشی- به آن کالا- باز می توانی کمکشان کنی.

خوب یادم است مردی بود که توی مترو بادکنک می فروخت. بسته ای دویست تومان. مرد شریفی بود. بیکار شده بود و بادکنک می فروخت در واگن ها. و من با خودم فکر می کردم چند تا از این بسته ها را باید بفروشد تا در این اوضاع نابسامان اقتصادی بتواند با سودش دست پر به خانه برود و چراغ خانه را روشن کند و شرمنده ی بچه هاش نباشد. مردم همینطور زل می زدند به او و برخی حتا متلک بارش می کردند که به جای او من خجالت می کشیدم انگار انتظار داشتند بادکنک ها را باد کند و یکی یکی قورت بدهد و سیرکی راه بیندازد تا برایش کف و هورا بکشند.

 و من همیشه از او بادکنک می خریدم. تمام خانه ام پر از بادکنک بود، پراز بادکنک های سرخ و سفید و آبی که بادش هم نمی کردم، نفسی دیگر نیست به چاق کردن بادکنک. ریه مالامال درد است.

نسیمی نیست و به جایش شرجی ست که روی پوستم می نشیند. ناخن به کرختی پوست می کشم. ماشینی توی خیابان نیست و تنها چراغی از تمامی این رویداد بر جای مانده که اعدادی را برای دیوارها موش ها و لجن ها قرقره می کند.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان