X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237277


آرشیو
دوشنبه 30 مهر‌ماه سال 1386

 

هرجایی ها

 

به زودی پنجاه سال گذشت.همه چیز از او آغاز شد وبا او هم خاتمه یافت. لیو ولچ همان شخص مورد نظر است.کسی که بعدها باعث شکل گیری گروهی شد که به بیت ها معروف شدند. نسل بیت. لیو ولچ در سال 1926 در اریزونا متولدشد.در جوانی با گری شنیدر و فیلیپ ولن که هر دو شاعر بودند آشنا و هم خانه شد.اما مهمتر از همه آشنایی او با جک کرواک بود.در حقیقت لیو ولچ همانDave Wain رمان معروف جک کرواک یعنی در جاده است که اکنون پنجاه از انتشارش گذشته است. جک کرواک و او در بیست و سه سالگی تصمیم می گیرند دور امریکا را با پای پیاده و هر شکل دیگری طی کنند.تمام تم این رمان که دومین رمان معروف آمریکاست-احتمالن پس از خشم و هیاهو- درباره ی سفر است.خود سفر.کاراکتراین دو شخصیت از نگاه عمومی غیر اخلاقی و رفتارهای اجتماعی انها به لحاظ عرف جرم به حساب می آید.مسافران این رمان از نظر مردم روانی وغیرعادی و مجرم و متهم اند به اینکه تن به زنده گی نداده اند از تله گریخته اند پس جزو مردودین اجتماعی هستند.یک مشت آشغال. ماجرای کسانی که راه خود را می روند و به مقصد فکر نمی کنند چون مقصدی ندارد.اصل طی کردن راه است.هدف معنایی ندارد زیرا فردایی وجود ندارد.بگذار در جاده باشم و چشم به انتهایی بدوزم که چیزی انتظارم را نمی کشد.من یک هرجایی ام. بگذار راه خودم را بروم. برای یک شب تنها یک شب می توانم در کنارت باشم. سپیده ی صبح باید بروم. سپیده ی صبح زمانی که تن سپیدت را در رختخواب چروک تکان می دهی انگشتانت مرا نمی یابند زیرا من رفته ام. باید به راهم ادامه بدهم. نمی توانم یک جا بمانم چون یک هرجایی ام. اسبم که کنار تیرک چراغ برق بسته ام شیهه می کشد.خودت را به نادانی نزن. می دانی که دوچرخه ام را اسب می نامم. بی تاب رفتن است. برای رفتن به دنیا آمده. من خسته ام و دوست دارم خسته باشم.این جاده ها ادامه دارند.هرچه باشد بهتر از تله موشی ست که زنده گی می نامندش. من دم به تله ندادم.آن پنیر درخشان وسط گود نتوانست فریبم دهد.من رها شدم. و باید تاوان بدهم. تاوان آزادی ام را و راهی که با اسبم می پیمایم چون من یک هرجایی ام.

                                              *****

لیو ویلچ باشرف زیست. او در کوهستان و به دور از مردم و قیل و قال زنده گی می کرد. در بیست وسه ی مه 1971گری شنیدر که نگران بی خبری از او بود سری به غارش زد و یادداشتی را بر بدنه ی یک کامیون پیدا کرد که یادداشت خودکشی او بود: من نتوانستم هیچ چیز با ارزشی بیافرینم و اکنون خودم را قربانی می کنم دوستان من. رویاهای باشکوهی در سر می پروراندم که نتوانستم آن ها را به واقعیت بدل کنم. همه بر باد رفته اند.

جسد او هرگز پیدا نشد.

شاید به جاده ای رفته بود.

چون او هم یک هر جایی بود.

یک همیشه مسافر.

کسی که همیشه بلیطش را با خودش حمل می کرد.

 

 

 

یک شعر از لیو ولچ

Not Yet 40, My Beard is Already White

Not yet 40, my beard is already white.
Not yet awake, my eyes are puffy and red,
like a child who has cried too much.

What is more disagreeable
than last night's wine?

I'll shave.
I'll stick my head in the cold spring and
look around at the pebbles.
Maybe I can eat a can of peaches.

Then I can finish the rest of the wine,
write poems 'til I'm drunk again,
and when the afternoon breeze comes up

I'll sleep until I see the moon
and the dark trees
and the nibbling deer

and hear
the quarreli


 



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان