X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237054


آرشیو
جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1386

تو داری منو می کشی

به: پ.م.م

 گفتم: من به جهت های جغرافیایی شک دارم شاید اینور شمال باشه اصلن. از کجا معلوم؟ بذار راه خودمو برم. هیچ نمی گفت. به قوطی هایی خیره بود که در آب بالا و پایین میرفت.بد مستی اش توی سکوتش بود. همین طور می نشست زل می زد به یک گوشه. حالا داشت مجسمه ی شنی را نگاه می کرد که سر شب درست کرده بود و کف های موج تا پایین آستینش رسیده بود. من فقط یک آستین بلند می دیدم. سر شب قبل از مستی گفتم: این چیه؟ گفت: آینده. خندیدم وباد خنکم کرد.گفتم: بالاخره به من می گی این چیه؟ دراز کشیده بود روی سکوی سیمانی. از دور؛ توی آب ها یک چراغ دور و دورتر می شد. گفتم: دور و دورتر میشه. حواست هست. گفت: نه نزدیک و نزدیک تر میشه. گفتم: نه اشتباه می کنی کشتی ها دور می شن نه نزدیک به گل می شینن دیوونه. گفت نزدیک می آن می خوان بهتر ببینن. گفتم: چی رو؟ گفتم: چهره ی کریه تورو. گفتم: بس کن باز شروع نکن. کی می گه اصلن این طرف جنوبه شاید اصلن این طرف شمال باشه. گفت: تو منو آووردی اینجا که به هدف خودت برسی. گفتم: دیگه چیزی برام مهم نیست. همه چیز معنای خودشو از دست داده. دیگه توجهی به مفید بودن یا ضرر داشتن چیزی نمی کنم ومیوها رو بدون توجه به ویتامینشون پوست می کنم. گفت: نزدیک میشن. گفتم: عزیزم به نظرت می رسه اون یه سرابه. گفت: سراب مال بیابونه. قوطی ها توی موج بالا و پایین می شدند. یک دسته ماهی ریز روی آب می جهیدند. گفت: اِ بارون. گفتم: من دیگه باید برم اگه می خوای کنار این مرده باشی بهم بگو. گفت: این مرده نیست. جنازه ی منه. گفتم: دیرم شد.گفت: تو داری منو می کشی. پالتوم را انداختم روی تنش. گفت: بذار برو» و با دست پالتو را پرت کرد کنار پای همان آستین دراز. نشستم. سیگاری درآوردم. گفتم: می کشی؟ یک نخ کشید بیرون. انگشتانم را برداشت کشید به موهایش عین سشوارهای دوکاره. بعد گذاشت روی لب ها. گفت: ترکم نکن. گفتم: فایده ای نداره من جهتم رو گم کردم. نمی دونم کجا به کجاست. انگار وجود خارجی ندارم اصلن. بذار برم این مجسمتو خراب کنم داره می زنه توی ذوقم. گفت: دستت چه سرده. گفتم:چاییدی. گفت:ببین بازم بارون اومد. سیگار را پرت کردم توی آب ها که حالا درست زیر پایمان بود. یک لاستیک از آب پر و خالی می شد. گفت: اما دارن می آن نزدیک. گفتم: فکرشو فقط بکن اگه بهت بگن برگرد تو چکار می کنی؟ یا بگن بزن جلو. تمام این سالهای کوفتی رو. گفت: من برمی گردونم عقب با دور کند تا برم پیش خدا. گفتم: در مزرعه ی بلال ذرتی زیباتر از تو نیافتم ای چُس فیل. دستم را پس زد. گفتم: پس دوباره تنها شدم. سیگار دیگری درآوردم. باد فندک را خاموش می کرد.گفت: من مدل خوبی برای تابلوهات بودم فقط همین. گفتم: همشونو آتیش می زنم. گفتم: من رفتم. گفت: کجا می ری دیوانه ی ابلهِ آشغال. گفتم :بدبختانه نمی دونم کجا می رم. تمام مسیرها رو رفتم. دیگه جایی نمونده. من کجام ؟ گفت: اگه دریا عقب می رفت؛ با تو تا اون ور آبها می دویدم. گفتم: زانوهات خسته می شن پری دریایی؛ میمونی تو گل. گفت: می دوم با تو. گفتم: من احتمالن همون وسط ها بایستم چون مشکوکم به این قضیه ی عقب رفتن آب. تو که عصا مصایی نداری؟ گفت: تا تهش میرم. گفتم: اصل اینه که روی آب راه بری اگه می تونی.با کف پا. گفت : یک بار امتحان کردم تو بچگی تونستم. گفتم چاخان نیا. بلند شد نشست. لگد پراند سمت من؛ گفت: شرط چند؟ گفتم: شرط بندی گناهه ای مزرعه ی بلال. نمی دونی مگه؟ گفت: که منو با خودت ببری هر قبرستونی که میری. سیگاری در آوردم. باد سیگارم را برد انداخت توی آب.بعد پاچه هایش را بالا زد. ساق هایش توی تاریکی مزرعه ی بلالی بود برای خودش.گفت: باید تو لیست انتظار اسم منو هم بنویسی. با خودش حرف می زد. دراز کشیدم و به آسمان خیره شدم که خیلی ناجور بود حس کردم هیچ وقت تنم تا این حد سبک نبوده. صدای شرت و شرت آب می آمد. گفتم: فقط زیاد جلو نری ها؟ چیزی نگفت. فقط صدای شرت و شرت بود که داشت عمیق و عمیق تر می شد مثل شکافتن پوست یک کولی نابینا که به وسط تنش که میرسی تیزی صدای کندی میگیرد به خود. کولی کور. توی بشقاب. از کجا می فهمیم کور بوده یا کر؟ هیچ. فقط باید خورد. مثل ابله ها. بلند شدم دست کردم توی کیفش. فندکش را برداشتم. توی کیفش یک شیشه سیاه بود. با قرص هایی درشت. تکان دادم. بالا و پایین شدند. درش را باز کردم یکی انداختم بالا. بعد دوتا. بعد عکس شوهرش را دیدم. تاکرده بود عکس را. انگار که بخواهد جر بدهد بعد منصرف شود. مجسمه ی دق جلو چشمم بود. آب داشت ترتیبش را می داد. داد زدم: آخرش هم نگفتی این مجسمه جریانش چی بود؟ از توی سیاهی صدای شرت شرت می رفت و می آمد.روی آب پر از باران بود.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان