X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237146


آرشیو
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1385

 

شیشه ام پایین نمی آید مرتضا

برای مرتضا؛ اصغر اکبری وعنایت پاک نیا

  دیشب مرتضا رفت.بعد از 22 سال آمده بود ایران. توی دلم می گفتم یعنی چطور ممکن است آدم 22 سال دوام بیاورد و دلتنگ نشود.خودش یک عمر است.بله مرتضا برگشته بود ایران. برگشته بود و خیابان های تهران را می دید. توده ی به هم فشرده ی انسانی را که در شهر حیوان وار به هم می لولیند. یک نوع هراس یا حیرت را در نگاهش می دیدیم. می دیدم که دیگر با این آدم ها غریبه است و اذیت می شود انگار. اما بعد به حرف خودم خندیدم. مرتضا دل تنگ نمی شود چون وطن اصلی اش را یافته. دیدم وطن آدم جایی باید باشد که توی آن راحت باشد.جایی که وارد کوچکترین امورات شخصیت نشوند. وطن آدم جایی ست به گمانم که تمام چیزها سر جای خودش باشد. جایی که بتوانی نفس بکشی. تئاتر خوب ببینی کتاب خوب بخوانی بی دغدغه ی سانسورچیزکی بنویسی و صبح که از خواب پا می شوی هلیکوپترها بالای سرت نباشند. بله مرتضا حق داری دل تنگ این وطن نشوی چه دلتنگی ئی دارد آخر اینجا. برگرد مرتضا. سفرت خوش.دلتنگ نشورفیق.اینجا شرافت ندارد وهمه چیز قاطی پاطی ست. یکشب برگشتی گفتی به گمانم تو باید آدم غمگینی باشی؛ غمگین نبودم مرتضا؛ داشتم در سکوت به آمد وشد آدم های توی پیاده رو نگاه می کردم اما مرتضا؛ غمگین بودن هم دیگر چیز عجیبی نیست اینجا. شیشه ی ماشین را حتا پایین نمی کشیدم تا لااقل تفکرم را ازدست ندهم. تفکرم قاطی این لجن زار نشود. وطن من حالا دیگر منتهی می شود به اطاقم. به جایی که بتوانم از آزادی محدودم لذت ببرم. خواندن و نوشتن. چه چیزی رهایی بخش تر ازاین. از این برزخ. وطن من حالا آن قدر کوچک شده که می توانم قفلش کنم و کلیدش را بیندازم توی جیب و بروم قدمی بزنم و سیگاری دود کنم.. خارج از محدوده شده ام مرتضا.مطمئنن تو این ها را درک نمی کنی. نمی دانی که به خاطر یک کابل دیش ماهواره در شهری از ایران به تو تیراندازی می شود. یعنی بمیری برای یک سیم ناقابل که چه می کند هیچ برنامه نشان می دهد. نمیدانی که در همان شهر یک روز صبح که از خواب بلند می شوی می بینی که هلیکوپتر دارد بالای سر خانه ات می چرخد و تو و خانه ات را با ردیاب کنترل می کند تا مبادا آنتن داشته باشی.خواب هایت را هم احتمالن می بینند.چقدر درناک است که آدم توی خواب هاش هم آزادی نداشته باشد. انگار که جنگ باشد و تو می مانی که اینجا کجاست؟ اینها را دیده ام من مرتضا زیسته ام من با این ها.همین چند شب پیش بود که حرف های جناب پارسایی رئیس هنرهای نمایشی را می شنیدم. چیزهایی گفت که تا صبح سردرد داشتم. تو که آنجا به خاطر یک سخنرانی سردرد نمی گیری نه مرتضا؟ می گفت تئاتر ذاتش دینی است و هدف ما هم باید دین یاشد. می گفت 5 نفر را برای هر تئاتر مامور کرده تا اگر خدای نکرده خلاف شرعی روی داد کار را تعطیل کنند. خلاف شرع را تو مرتضا تعبیر بد نکن اینجا بیرون افتادن یک تار مو هم خلاف شرع است. هر چه جلوتر می رفت داغ تر می شد علنن می گفت که شما کار ارزشی!! کنید نامردم اگر حمایتتان نکنم.کار ارزشی یعنی همان تعزیه و تئاتر درباره ی محرم و دفاع مقدس و این چیزها انگار که دیگر باقی کارها ارزشی نیست. در شهرستان ها وضع بد تر است. اگر گیر داده ام به تئاتر ببخش مرتضا آخر می دانم که خودت تئاتری بوده ای و درد را حس می کنی. توی همین جنوب بچه هایی هستندکه از گلوشان می زنند تا تئاتر کار کنند. تمام زک و زندگیشان را گذاشته اند تا به عشقشان برسند اما وقتی نوبت به اجرا می رسد یا جشنواره که متاسفانه تنها مجرای عرضه ی نمایش است سه چهار تا داور یا بهتر بگویم ممیزی گاگول را می آورند تا کارناجوری بالا نیاید. کار ناجور؟ آه مرتضا کار ناجور را هم باید برایت توضیح بدهم کار ناجور از نظر این ها همان کار تجربی ست اینها حتا چنین آدم هایی را منحرف می خوانند!!!فکرش را بکن مرتضا منحرف. انگار که یارو جلقی باشد یا دستش را توی جیب کسی کرده. در باقی امور هم وضع از این بهتر نیست همایش شعر می گیرند و به خودی هاشان سکه و مدال می دهند و دیگران را مزدور می خوانند. تاریخ ثابت می کند که چه کسی مزدور است و البته متن. این ها همه درد است مرتضا حق بده به من که شیشه را پایین نکشم و توی خودم باشم اصلن شیشه ی این ماشین پایین نمی آید خراب است هوای تازه ای نیست تو گیر نده مرتضا. نگو که بنویس.نوشتن دیگر کم کم دارد یخه ام را می چسبد که چه؟ برای که؟ برای سایه ات؟....وقتی ممیزی کتابهای داستان ارشاد یک جوان 25 ساله است دیگر کدام کتاب و کدام نوشتار. جوانی که به واسطه ی تعهدش و بابایش که حاجی بازاری ست پشت آن میز نشسته و کرور کرور کاغذ در رد کتاب ها سیاه می کند.....نه مرتضا دیگر هیچ چیزی برای این قشری که تو به دیدارشان آمدی نمانده. اینجا همه چیز بوی تعفن می دهد و روزمرگی یه مشتی آدم که دیگر نمی دانی به کدامشان باید اعتماد کرد.به قول کورش یک زمانی بود که آدم دل خوش بود به این ادبیات که فضای درستی دارد اما حالا همین را هم به گه کشیده اند.همه چیز را قاطی کرده اند. خسته شدم سرت را هم درد آوردم.حالا حتمن رسیده ای و داری هوای تازه می خوری. می توانی شیشه ی سمت خودت را بکشی پایین مرتضا؛ شیشه ی سمت من مدت هاست که خراب شده و پایین بیا نیست رفیق.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان