X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237146


آرشیو
دوشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

دَوَران

تا دیدم گفتم باید همینجا باشد. بی اختیار رفتم تو. باد توی درخت ها می پیچید و نم بارانی هم می زد. توی حیاطش یک درخت گردو بود ادامه ی درخت های باغ روبرویی بود. بعد اطاق رادیدم. با در چوبی شکسته وسقف یله داده جوری که می گفتی همین حالاست که بریزد روت. بعد برگشتم و باغ رادیدم پر از صدا و ابهت.اطاق چراغ نداشت رعد بود که گاهی آن را برایم روشن می کرد.دیوارهایش پر از سوراخ بود سوراخ هایی ریز و درشت؛ مال میخ بود انگار؛ عین تن.تنی که سوراخ باشد.از ترکش های این و آن. بعد نشستم توی حیاط و گفتم اینجا همانجاست. جایی که اتفاق می افتد...اینجا مکان اتفاق است. من آدم موقعیت ها بوده ام .همیشه یکجور علی السویه ای در کارهایم بوده است. اصغر از دوستانم همیشه می گفت این مال طالع توست. متولدین اسب همین خصوصیات را دارند علی الخصوص که آذر ماهی هم باشی. و من از بخت بد آذر ماهی بودم. زمانی هم که او را دیدم آذر ماهی بودم. زمانی که از دادمش هم آذر ماهی بودم. انگار توی یک ماشین لباسشویی افتاده باشی و همین طور برای خودت بچرخی.....عین دَوران. گردشی که نمی دانی چطور اتفاق می افتد. مثل سنگریزه هایی که از زیر لاستیک ها در می روند و به گوشه ای پرتاب می شوند و باز با لاستیک دیگری به جای دیگری پرتاب می شوند. لاستیکش حالا فرقی ندارد اصلن شاید با تیپا پرتت کنند یک گوشه ای .جایش هم مهم نیست به هر حال من فکر می کنم .....هر جا که باشم حتا اگر توی ماشین لباسشویی باشم و میان کوهی رخت چرک و تاید؛ باز هم فکر می کنم. از خانه که زدم بیرون باران شدیدتر شده بود. من دستهایم را توی جیب برده بودم به آن خانه فکر می کردم به اطاقی برای زیستن و نوشتن اطاقی ازآنِ خود....از آنجایی که بودم زندان اوین پیدا بود. باران می بارید شدید. یک عده رفته بودند زیر سقف خانه ای تا باران بند بیاید؛ من اما می رفتم. باران شدید و شدیدتر می شد. رودخانه داشت بالا می آمد ایستادم سیگاری گیراندم و به آب ها خیره شدم. دیوار زندان پشت سرم بود. باد افتاده بود توی درخت ها چنارها و لابلای آجرهای زندان. باران تند می شد ومن به دیوار ها خیره بودم بعد آب بالاتر آمد آنقدر بالا که داشت تا قوزک پایم می رسد. از زیر پل زده بود بیرون. دخترها و پسرها توی بغل هم آلوچه می خوردند و از سریال شب قبل حرف می زدند. پیرمردها عصا زنان از کوه برمی گشتند و درباره ی اینکه از مرگ نمی ترسند با هم حرف می زدند. عده ای هم از توی ماشین هاشان در حالی که سوت می زدند به آهنگشان گوش می کردند. بعد آب تا کمرم رسد. من جیغ نکشیدم. آنها که زیر آب می رفتند جیغ می کشیدند. آب حالا تا کله ام بود همه چیز توی آب غوطه ور بود. من دست وپا نمی زدم. پیرمرد ها می زدند. دختر ها بغل پسرها را چسبیده بودند؛ من بغل آب را گرفته بودم و بالا می آمدم. آب بالا و بالاتر می رفت؛ آب مرا برد انداخت روی تپه. خیس آب نشستم روی تپه. زندان را آب گرفته بود و داشت با خودش می برد.....میله ها را آب با خودش می برد.....ملحفه های سفیدی روی آب اینطرف و آنطرف می رفت.جغد آواز می خواند و شب رسیده بود و من باید به کارم می رسیدم...باید برای این ماجرا چای دم می کردم.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان