X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237277


آرشیو
سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1384

از رنجی که می‌بریم

 

نگاهی به مسئله‌ی رنج در ادبیات

 

 هادی کیکاووسی

 

مدت‌ها بود که درگیر این مسئله بودم. مسئله‌ی رنج و تاثیر آن بر نوشتار. تا این‌که هفته‌ی گذشته در سفری که  با خانم محب‌علی به کردستان داشتیم این فرصت به من دست داد تا ته و توی قضیه را در بیاورم. قرار بود خانم محب‌علی راجع به ادبیات دهه‌ی هفتاد صحبت کند و من هم داستانی بخوانم. مجری ضمن خیرمقدم در ابتدا اشاره کرد که من هم باید راجع به ادیبات دهه‌ی هفتاد صحبت کنم. من نه دلِ‌خوشی از ادبیات دهه‌ی هفتاد داشتم نه چیزی را آماده کرده بودم. بنابراین دنبال راه فرار بودم تا این‌که پس از داستان‌خانی و در حین پرسش و پاسخ خودم را انداختم وسط مهلکه و در جواب یکی از دوستان اهل فلسفه و ادبیات! که داشت انواع و اقسام تئوری‌ها و اسم‌ها را ردیف می کرد، گفتم که: دوست من، تئوری‌ها مهم نیست آن‌چه که اهمیت داره رنج است. فقط همین. سال‌هاست که حرف‌های این تئوریسین‌های دهه‌ی شصتی از گوشه وکنار به گوش می‌رسد. آن‌هم با ترجمه‌های شیوید، باقالاییِ دوستان محترم که هزار و یک بلا بر سر متن مادرمرده می‌آورند واصلن چیز دیگری می شود متن.

به راستی چه اهمیتی دارد این مواضع برای من. تنها زمانی که من برای این تئوری‌ها احترام قائل می شوم، به هنگام نقد است. آن‌جاست که برایم قابل قبول و زیباست. وگرنه که اول متن نوشته می‌شود و بعد نظریه به دنیا می‌آید.

به گمانم مسئله‌ی اصلی ادبیات و هنر همین رنج باشد. نه حتا ایدئولوژی و تئوری و دیگر قضایای پرت.

ما از رنج‌هایمان می‌نویسیم. رنج آدم را عمیق می کند. به گمانم کافکا اگر آن‌قدر رنج نمی‌کشید کافکا نمی‌شد. پروست هم. داستایوسکی هم. چخوف هم.دکتروف هم....باید بنشینم تا صبح همین‌طور اسم ردیف کنم. خمیر‌مایه‌ی ماندگاری‌ست این رنج. از دل خوشی چیزی زاده نمی‌شود. رنج است که ما را به خلاقیت و کشف وشهود می‌کشاند.

دلیل این کارهای سطحی که این روزها در ادبیات ودیگر مقولات مانند سینما و... دیده می‌شود همین است. سالیان سال است که لبخند ژوکوند پابرجاست. چون داوینچی از رنجش روایت کرده. عشق. از حظی که برده. پارسال بود که در نمایشگاه نقاشی‌ِدر بندرعباس به هنکام پخش اسلایدهایی از نقاشان بزرگ کلاسیک، یکی از دوستان که کنار دست من بود برگشت گفت که این نقاش‌ها عجب آدم‌های منحرفی بوده‌اند. منظورش پرتره‌هایی بود از نقاشان به‌نام. تمامی آن‌ها مربوط می‌شد به زن. در انواع و اقسام فیگورها.

بعد من بر‌گشتم و گفتم رفیق، اونا منحرف نبودن اونا در حقیقت رنج‌هاشون رو به تصویر در‌آووردن. تمام شاهکارهای دنیا یک پاشون تو رنج گیر کرده. لولیتا مثال خوبیه برا این قضیه. یا سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج. اونوقت دوستان ما تنها می‌آن فرم ماجرا رو می‌گیرن ونمی‌دونن اون چه که این کار رو کار کرده رنجه نه بازی‌های فرمی. وونه‌گات از رنجی که طی جنگ جهانی دوم برده اومده سلاخ خانه رو نوشته و تونسته به اون شکل بده.

یا همین شعر زوزه‌ی آلن گینزبورگ.برای من پر از درده. اما در اینجا داره اتفاق دیگه‌ای می‌افته. آقایون فقط فرم کار رو می‌قاپن و به خیالشون زرنگی هم کردن. نتیجه این می‌شه که متن‌هاشون متن یه لاقبایی می شه که سر و تهش پیدا نیست. متاسفم که باید اسم بیارم. فرانکولا و کتابِ اعتیاد از این دست کارها هستن. مطمئن باشید که این نتیجه ی یک شبه کار کردن و رمان نوشتن است. یادم می‌آد در جایی خوندم که ادوارد آلبی برا نمایشنامه‌ی "سه زنِ بلند بالا " ده سال وقت گذاشته بوده. اون هم نمایشنامه‌ای به اون کم حجمی.

نتیجه‌ی بالعکسی که ما گرفتیم خیلی جالبه. این که طرف تو شونزه سالگی دو تاکتاب شعر داره. یا دوتا ترجمه اون هم همه درباره ی پسامدرنیسم که نمی‌دونم کی تخم لقِ اونو تو دهن این جماعت شکوند. انگار که کتاب نون لواشه. یک کم صبر نمی‌کنه تا اندوخته‌هاش بیشتر شه و اونوقت دست به قلم ببره. مگر عجله‌ای هست؟ مسابقه‌ی دو صد متر که نیست. والا بنا عمله هم ده سال طول می کشه تا اوستای خوبی بشه و کج و کوله نره بالا . پیش از نوشتن قدری زندگی کن بابا.

سالینجر سالهاست که سالینجره. دو سه تا کتاب هم بیشتر نداره اما اونقدر با قدرت نوشته که تو نمی تونی بگی بالای چِشِت ابرو. می دونید چرا؟ چون صبر کرده. گذاشته این چاه درونش عمیق و عمیق‌تر بشه تا بتونه آب گوارایی از اون برداشت کنه نه گِل وشُل. نتیجه‌ی چاه‌های کم عمق می‌شه آدم‌های کم عمق می‌شه ادبیات ما. من چقدر لذت می برم از این جُبه خانه. هربار که می‌خونمش برام تازگی داره. یادمه بار اولی که اونو با یکی از دوستان خوندم صدام می‌لرزید و نزدیک بود بزنیم زیر گریه. می دونم که گلشیری موفق بوده چون از رنج هاش نوشته. نرفته بشینه از مریخ و کرات دیگه و سرزمین‌های دیگه بنویسه. من چندان دل خوشی از آل احمد ندارم اما به نظرم "سنگی بر گوریِ" اون شاهکاره و تکون دهنده چون بیان زندگی خانوادگی خودشه. ادبیات همینه. ده درصد اون رنج و تجربه‌ی سوختس . نود درصد باقیش چاخانه. دروغی که با مهارت به تن تجربمون می‌چسبونیم تا در نهایت باور پذیرش جلوه بدیم. برای من تجربه‌ی سوخته یا رنجِ گذشته به مثابه یک قطره اَلکُله که توی لیوان متنمون می‌ریزیم و اونو دست خواننده می‌دیم و مطمئنم به این‌که بدون این یک قطره الکل خواننده آب خالی رو هورت می‌کشه و دست آخر می‌گه خب که چی؟ واقعن خب که چی؟ادبیات آبکی برای چیته آخه؟

تو باید بتونی سر خوانندتو گیج کنی. باید یخشو بچسبی. واین ممکن نیست مگر با اون یک چکه.

من مطمئنم به رنج و میدونم کُردها اینو بهتر از من می دونن که رنج چیه؟ و جاش کجاست. اگر نویسنده‌ای و توی کردستان هم هستی پس باید امیدوار باشی به کلماتت. کلماتی که نه از حلقوم قلمت که از عمق دلت بیرون می‌آد. می‌دونم شما چی می‌کشین اما  با کز کردن یه گوشه و گرگور زامزایی زندگی کردن هیچ چی درست نمی شه و اینو بدونید که شما نویسنده‌این وکارتون نوشتنه و اونو با مسائل دیگه قاطی نکنین و مطمئن باشین که آب راه خودشو پیدا می‌کنه.

متن خوب راه خودشو باز می‌کنه. اگه از رنج‌ها و ناخوشی‌هاتون بنویسین.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان