X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237146


آرشیو
شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1384

من و دوست کانادایی و غلام مارگیری و ماهی ها

 

چند روزی را با رفقا و یک دوست کانادایی به اردکان رفته بودیم.اردکان با آن کوچه پس کوچه های خشتی و ترک خورده و باغ های انار و آب انبارهای تاریک.

من نوار آوازهای زار غلام مارگیری را داده بودم به رفیق کانادایی.او حیرت زده ی این سوز بود و فضای اطراف هم قوز بالا قوز.

من و رفقا درین کوچه ها می چرخیدم و دوست کانادایی مان سعی می کرد از ما بین ترک های دیوار باغ سبز را ببیند.

گفتم:باغ سبزی نیست اینجا, فقط شاخه های خشک است و انارهای پوک.

باور نمی کرد.

در آب انبارهای تاریک به دنبال آب بود.اما فقط سیاهی بود و آشغال.

گفتم:نیست اینجا, نگرد عزیز.

گفت:آیا آب؟

گفتم نه آب و نه ماهی.من ماهی کوچکی را می شناختم که خود به دنیای برکه ها رهسپارش کرده بودم.

گفت:چه رنگی بود؟

گفتم:چه فرق می کند وقتی سیاهی آنرا می بلعد.سیاهی و این آشغالهایی که می بینی.

گفتم:فراموشش کن و ستاره ها را ببین در شب کویر و به این زمین بشاش. به گمانم زمین حالا برای همین خوب باشد.

چرخ می خوردیم با ناله ی غلام مارگیری.

به آب انبارها فکر می کردم.می دانستم که او هم در سکوت به آنها خیره است.به ماهی هایی که مدفون شدند به سقف های خشتی گرد که فرو ریختند.

با نوای مست قلندر مارگیری از اردکان دور شدیم.

رفیق کانادایی مان در سکوت به خانه های خشتی که دور می شدند می نگریست.

و من در توالت قطار برای ماهی ها می گریستم.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان